شاید هنوز هم در پشت چشم های له شده درعمق انجماد
یک چیز نیم زنده ی مغشوش بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ، ولی چه خالی بی پایانی !
این را من نمی گویم سهراب می گوید. من می گویم چه خوب است که گاهی این مردم دانه های دلشان پیدا نیست. بگذار دلت خوش باشد به همان لبخند ظاهری و یا آن دلم برایت تنگ شده بود سطحی و آن رفاقتهای بی ریشه!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 20 ساعت و 28 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .