♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلب ها با کلماتی که ناگفته می مانند، می شکنند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگی درختی ست پر از سار های لال....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از زندگی توقعی ندارم وقتی تو هستی می خندی و گاهی که به سرت می زند دوستم داری
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه من برای دو نفر کوچک بود به همین دلیل تنها ماندم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی هیچ پولی در جیب هایم می روم به خیابان برف را که می توانم تماشا کنم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انتظار لیموی شیرینی بود که به دهان نرسیده تلخ شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست مرا فشرد و گفت : آیا روزگار خوشی نیست؟ و من گفتم : آری؛ اما بازار اندوه هم سخت سرد نیست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با تو حرف مي زنم كجا بردي دل بي صاحب مرا ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهايي غولي ست از قصه هابيرون آمده راهش را گم كرده بزرگ و بي آزار روي قلبم مي نشيند ني لبك مي زند اشك مي ريزد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق یعنی تو نیستی و تمام خیالم درد می کشد..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا مهم نیستــ ! که تشنه با رویای آبــ میمیریم! از خانه که میــ آیی: یکــ دستمالــ سفید ، پاکتیــ سیگار ، گزینه شعرفروغــ ، و تحملیــ طولانیــ بیـاور!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 5 ساعت و 12 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .