♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی دلت بی انتها تنگه، شاکی از این دنیای بی منطق...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگي قصه ي رنجي ست که با گويشِ تلخي بدون من و تو در قد و قامت يک ليلي و مجنون دگر گفته اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
داغی کویر، از بوسه های شب بر شن های سرد است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطره ای از اشک خورشیدِ طلایی نشست غروب امروز خزر بر آبِ آبی دریا ....خیس شد خورشید آب دریا خشکید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه این آخرین شبِ تیرۀ و سرد زمستانی چه کُند میگذرد همه جا تاریک، جا مانده سایۀ وحشتم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حجم ملتهب شب بر دیوارهای سرکش خیال مست، چون آخرین ضربه ی سرد آه رنگ می بازد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در به در از باد زیستم در سرزمینی که گیاهی درآن نمی روید.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی تسلیتی می فرستد در یک لغت معنی اش مرا پرپر می کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش دستان خواهش کفش های برگشتن را جفت نمی کرد، تا آمدی خاطره خوش ات رفت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کدام گوشه شهر را بر هم بریزم ....تا بفهمی کارد به استخوان هایم رسیده است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شایـد برایـت عجیـب است ایـن همه آرامـشم (!) خودمانے بـگویـم بـه آخر که برسے دیـگر فقـطـ نگاهـ میکنے ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاخه ای گل به من می دهی و در کنارم می نشینی . چقدر دلم می خواهد بغلت کنم ! حیف که سالهاست مرده ام . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در گذشته از آسمان به زمین تبعید شده ام . و در آینده ای نزدیک از زمین به زیــــرزمین !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 19 ساعت و 49 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .