♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درد درد است.. چه فرقی دارد ! مال من باشد یا تو ... روحمان که مجروح باشد .. اشکمان که گریزان و دلمان ویران چه فرقی دارد.. مال من باشد یا تو درد دارد درد درد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر روزی نخواهم ببینمت به دروغ خواهم گفت درب خانه را به اشتباه به رویت گشوده ام برای دیدنم تمام درب ها را ، یکی یکی بکوب اگر برای دیدن دوباره ات دروغ نگفته باشم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمایش ویژه داریم مردی هستیاش را آتش زد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بغض کرده ام مادر! مثل روز اول دبستان من٬گوشه ی چادر تو و مرگ مرا می کشد بغض کرده ام مادر!/به قصد گریه و مرگ چه معشوق بی رحمی است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی چای...... هی انتظار...... تو که نیامدی ! پس بگذار پنجره خیال آمدنت باز باشد در اطاق رویا هایم .........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بيا كنار ايوان انتطار روي قاليچه نخ نماي مادر بزرگ با هم چاي عاشقي بنوشيم .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش ..غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش... گله از هيچ ندارم ، نکنم شکوه ز تو ....که شدم پابند و بنده ي دل سودايي خويش
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که ميايي در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ ، که سينهام را هر آن ميدرد اينجا من ماندهام و سرمايي که استخوانم را داغون کرده است ، من هستم و سيمايي شکستهتر از هميشه اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشگي تو ..!حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند..!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من که به درد معتقدم شادمانیم را در غروب زردترین درخت می سرایم برای دل آن کلاغ پیری که هیچ بهاری او را نپذیرفت !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بانو! نگاه شما کوه را فرو می ریزد سنگ را دل ما که هیچ شیشه است و شکستنی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدرها فقیر هم نیستم......سیگاری روشن می کنم درست مثل همین لحظه شعری می نویسم و بعد نمی دانم چه می شود ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 20 ساعت و 21 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .