♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من یاد گرفتم که "تو" رو اونقدر پررنگ بنویسم تا تمام توهم های دنیا فراری بشن ... من به زیباترین تصویر کوهها پناه بردم وقتی فروریختن ثانیه ها ابتدای روز و انتهای شبم رو می لرزوند... آره ... من با "تو" جمله سازی رو یاد گرفتم... حرفی داری؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم گرفه است آسمان را بیاور بالهایت را به من بسپار برایت پرواز خواهم چید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهد تمام اندام بودنم را لمس کند بهانه های دلتنگی ...لعنتی کجایی؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرجا که بویِ یادبود باشد عطر می آید از تویِ خاک ها چند تکه استخوان چند تکه آدم ...همین
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از این می ترسم که ترک بردارد ،بغض ِ خموش وتو نادیده بگیری همه ی فریادش...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها منم ،من با هق هق شانه های کوزه گر که تکه های قلبم را پیوند می زند وعجیب تر آنکه پای حضور از فرط تاول،!! تفاوت ماندن ورفتن را نمی فهمد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو موهایت را به باد می دهی من زندگی َم را ... این منصفانه نیست بانو !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از مترسک ها می ترسند از من اما نـــه ! گنجشک های خنگ هم عالمی دارند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به حقارت نظر مکن...بر من...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگار من كه به ديدار من دل نمي بندد و دستانش را ميسوزاند چگونه در ديدار لبهايم نخنديد!!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 22 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .