♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز به تو فکر میکردم به خدا حسودی... خوش بحالش، هر روز تو را میبیند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمینگیر... دلخون ..... می لرزم درباد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام خیلی خسته میل به نوشتن ندارم......................... شاید وقتی دیگر...................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دالآن بـــــــــــی کســــــــــــی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کنی یا نه... این شعر را من نقاشی کرده ام... روزی که سوختنی ها تمام شد،و کورسوی چراغی هم دیگر نبود تا جای خالی عکست را...روی دیوار با تو بودن هایم پیدا کنم باور کنی یا نه... "فردا" را من خواب کرده ام وقتی که "دیروز" جایی برای رفتن نداشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خاک را بر سر بی کسی هایم می ریزم که همه ی عکاسباشی های این شهر.......... لحظه های غبار گرفته ی تو را................... ...................در من ظاهر می کنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"من" را یادت هست؟؟؟ همان که سرِ هر گُذَرَت... وعده ی باران می خرید و بی هوا نفس می کشید..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر خوشحـال بود شیطــان وقتی سیب را چیدم گمان می کرد فریب داده است مرا! نمی دانست تـــــــــو پرسیده بودی مرا بیشتر دوست داری یا ماندن در بهشـــت را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من شکستن نمیدانم ، ولی هر کس از کنارم گذشت شکستن را خوب بلد بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی لعنتی... سجّاده پهن کرده ایم رو به سکوت گلو گیر ـت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا خلاصه دنیاست... غروب قرار مه ایستگاه باران.... و قطاری که یا تورا می آورد یا مرا میبرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیابان ها میروند تا پای جاده جاده ها میروند تا پای کوه کوه ها اما... جایی نمیروند! همان جا هستند که هستند و یک فرهاد که هنوز که هنوز است تیشه میزند به ریشه ی هرچه جدایی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی ورود به بن بست هم ممنوع است
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 13 ساعت و 37 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .