♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خطی بسوی پوچ ... !! خطی به مرز هیچ ... .. از هم گریختیم ... بر خط سرنوشت ٬ خونآبه ریختیم ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هاااای حوا،...حواست کجاست؟؟؟ از وقتی آدم های قصه آمدند،مرا انگار از یاد برده ای؟ حوا،....آنان آدمکند...آدم حقیقی تو اینجاست....من!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واژه ها تافهمیدند باید تو را وصف کنند آتش گرفتند ٫ خاکسترشان بر چشمم نشست کورم کرد. تنبیه شدم ٫ و یاد گرفتم تو بزرگتر از واژه هایی ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میخواهم چشمان تو را قطره قطره بنوشم .. و در میان تو٬ جرعه جرعه بمیرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو رفتی و نماندی که ببینی در سفره هایمان کاسه ی داغ محبت سرد شده است و قارچ های غربت تمام زندگی مان را فرا گرفته است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رقصیدن نمی دانم اما ببین چگونه مستانه با هر آهنگ ات به رقص در می آیم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آهای ی ی...! کسی نیست چشمان مرا به روی زندگی ببندد ؟! دیگر برای زندگی پیر شده ام !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می گفتی: هیچ کجا گرمتر از استوایِ دستانِ مهربانِ تو نیست و حالا من مانده ام و این دستهای یخ زده!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه قدر مردن خوب است چه قدر مردن در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است خوب است . . . ((حمید مصدق))
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه عمرم خلاصه شد میان دو اتفاق معجزه آمدنت، فاجعه رفتنت، ... ... باقی ... هیچ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو رفته اي و من تكرار كلماتي را مياورم به ياد كه از تكرار گريه ترانه ميشوند ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمهايش خيس بودند ! گفت ، تا به صبح گريسته ام در هجرت ! و من ِ " ساده" .... چه دير فهميدم چشمهاي او آن شب ، بي چتر زير باران مانده بودند .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مسافر من كاش اندكي جدي ميگرفتي دلتنگي ام را !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
. زبان شعر پیشکش هم زبان هم موجود نمیباشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می نویسم ! من تمام هستی ام را آغوشی خواهم ساخت برای پریشانی های گاه و بی گاه
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 14 ساعت و 33 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .