♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیر آمدی! ببین چه عشقبازی باشکووهیست بین من و سکووت وُ موریانههای گوورستان!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگه یه روز بری و بری و بری و بری ... به خونه تون نرسی تازه میفهمی کلاغ تو قصه ها چی میکشه ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساعت قرار که مي شود مي خواهم فرار کنم دلم گنجايشت را ندارد کم مي آورم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من ، تو ، ما ، یادت هست ؟ تمام شد ! حالا : تو ، او ، شما ، من هم به سلامت !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما" تجزیه شدیم "تو" رفت "من" ماندم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آب را گِل میکنم شقایق را لگد مال و قایق را زمین گیر آری! دیوانه شده ام! دل خوش سیری چند؟!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 13 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .