♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش سپید می ماندی مثل همین شعر که هر کاری می کنم شبیه تو نمی شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه هیاهویی می وزد در خیابان ها یی که آدمهایش تاریکند و بغض هایشان روشن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای گدایی دستها دراز می شوند برای عشق چشمها اما خدا را فقط با دلت گدایی کن !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جوانی ام دست هایش را شسته تا آنفولانزای زندگی نگیرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با این قلم جایزه ی ساندویچ مرگ برده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من موظفم که تو را ببویم و درگوشی بگویم دوستت دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشیمان نیستم از دوست داشتن تو اما می دانم عاقبت من، مثل مداد قرمز اول دبستان است که معلوم نیست در کدام کلاس جا مانده است .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک عمر آسمانت بودم نباریدم مبادا تک درختی از نگاهت خیس باشد ...................
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 13 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .