♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوری تعبیریست که فاصله ها از ما دارند اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شمع تولدم را زیر قوری گذاشتم تا روز تولدم ؛ َدم بکشد لیوان های تان را بالا بگیرید این ُشرب تازیانه ندارد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیس میشوم اما نه از گلوله های بارون ! خیس میشوم از پوکه های اشک اشکی که در نبودنت از چشمانم ! جاریست .......................... تمام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیوانه بــــ ـودن ... برای تو شیرین ترین تـــ ـلخی ست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدا یعنی که ماهی ها قشنگ اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلـــــــــــــم را جایی شبیه اینجا جا گذاشته ام .... بیهوده در پی باز دادنش نباش چیزی که داده ام را هرگز باز پس نخواهم گرفت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا و چشم بدوز در چشمانم بگو دوستم نداری اگر تو بخواهی باور می کنم هرچند چشمانت حرفشان چیز دیگری است…
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوباره باید برخاست و از نو این زندگی را سامان داد. كسی كه شكست می خورد باید بیاموزد كه چگونه می توان از دل همین شكست پیروزی را بدست آورد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از حال من اگر پرسی.... ابتدای همان جاده ام... ! همان که به ابدیت می پیوست... یادت می آید؟! همان که مسافرش شدی... پیش از مرگ اقاقی ها برگرد...! چراغ ها شکسته اند و من تنهام ... بیا و بر باورهایم ببار... به حرمت این اشک های یکریز و سرشار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا در چشمانت پلک بزن ! لب بگشا ! می خواهم شعری بگویم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا همیشه انتظار می بارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام خیلی خسته به من جایی بدهید می خواهم بخوابم یک تخت خالی یک دنیای خالی یک قلب خالی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر این روزها بازوانم خالی است.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آی زندگی اگر دستت به من نمیرسد تیر بیانداز....اگر رو در رو نمی جنگی از پشت خنجر بزن...اگر حرفی نمی زنی مرگوار سکوت کن...اگر طعنه هایت هنوز هم جگر سوز نیست باز هم بزن.....من خودم را به دست مرگ داده ام...........فقط جسمی سرد از من مانده هر چه میخواهی بزن..........
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 16 ساعت و 43 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .