♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بخار دلتنگی نشسته بر شیشه ی احساسم را هیچ " هایی " پاک نکرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوستت دارم فارغ از داشتنت این روزهایم خلاصه است در واژه واژه ی این جمله ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ذهن من سوی پریشانی خاطری میزند بال که شکسته های پر را بیش از احساس پرواز معنا میکند لمس من را باید جور دیگری یاد بگیری......... وقتی که کوچ دیوار نورس تنهاییست پرستویی که سوی باغ بی بهار میاید طعم سیب را برای برگها نیمه جان چه چه میزند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سایه سردی بر اتاقم افتاده واحساس تنهایی مرا از نوشتن دور می کند .......دیگه عادت کردم به این دوگانگی ها!!! که بخندم و در عین حال گریه کنم ! که باشم و در عین حال نباشم! که...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کن رفیق! این گلوله ها مشقی نیستند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فرقی نمی کند « درد » به کجايِ بدنت برسد به گلويت که رسيد زير آواز بزن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو ...............از عشق بیزارم کردی............
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زير آوار اين همه دنيا هيچ پرنده ای در من نيست! هيچ گنجشکی هيچ کلاغی ... خسته ام ! خسته از اين مترسکی که در سرم سنگينی می کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كاش در تلاطم غريب زندگي به صخره هاي قلب من چو موج، حمله ور شود پديده اي به نام عشق...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب نیز رفتنی ست....حرمت نگاه دار!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واژه های زمستانی ذهنم ، این روزها عجیب یخ زده است ! انگار هیج کس نیست که از پشت این واژه های یخ زده ، نفس گرمی بر من بدمد دیگر نمی دانم برای چه می نویسم ؟ من و تنهایی ، این رفیق دیرینه ، دوباره کنار هم نشسته ایم و به روزهای شکسته دیروز می اندیشیم روزهای دلتنگی روزهای خاکستری و زمهریر روزهای با هم بودن و بدون هم زیستن ! روزهایی که گذشت اما به قیمت پیر شدن و شکسته شدن دلم گذشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یادت می آید گفته بودم : من از نگاه بی رحم دیوار می ترسم ؟ من از هجوم خاطرات بودن تا نرسیدن می ترسم ؟ من از جاودان نبودن قصه رویا می ترسم ؟ من از ندیدن انتهای جاده خیال می ترسم ؟ من از ناپاکی رابطه یاس و بلبل می ترسم ؟و حالا دیدی دلم شکست ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ای عشق ؛ همان وقت هم که برای نخستین بار در خانه دلم را کوفتی پیر بودم زیرا طوفان غم ، بنای زندگانی ام را در هم ریخته بود و دیگر برای دیدگان من کاری جز گریستن باقی نبود ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 22 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .