♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سالهاست تخت خواب را شکسته ام و پشت میز تحریر خوابم می برد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب را روی تنم میکشم ستاره ها سر میخورند!!! و دختری که زیر گوشم زمزمه میکند دوستت دارم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با تو عاشقانه چای میخورم!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بگـــو به من: آن همــه كبوتراز لبــهايت به كـجا پريدند؟ لبخــندهاى ريخــته برسجاده ات از آنه کــــــــه يودند؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار فرياد دل تا قلم خاموش است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر شبي فانوس نفسهاي من خاموش شد ، اگر به حجله آشنايي ، برخوردي و عده اي به تو گفتند ، کبوترت در حسرت پرکشيدن پر پر زد ! تو حرفشان را باور نکن ! تمام اين سالها کنارمن بودي ! کنار دلتنگي دفاترم ! درگلدان چيني ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران امروز سهم من از لحظه های "دلتنگی" بود. سهم من از مرور لحظه های بودنت ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می نویسم... پس از خاموش شدن چراغ چشمهایم نه قبرستان می خواهم ؛ نه قبر؛ نه قبر کن؛ و نه سنگ قبر! فقط یک قالب یخ کوچک... همین..! آنگاه که سرم را بر بالش سرد خاک گذاشتند یخ را بروی قلبم بگذارید تا شاید این آتش بلاخره باور کند که عشق تاوان دارد و تاوان او سکوت سرد است سکوتی ابدی تا روزی که عاقبت عشق را به یکسانی بین تمام مردمان تقسیم کنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من سال هاست که در حسرت جویدن و قورت دادن یک تکه محبتم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه استوار و عاشقانه خیالت را در آغوش کشیده ام ......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرگ اگر قصه دل کندن و بي کس شدن است، مجلس هفتم من نزديک است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اينجا سقوط و سکوت حرف اول و آخر را مي زند و کلاغ، قصه آب را بالاي دروغ تعريف مي کند. ماه اين کوير را پلنگ بلعيده و نشاني عقاب در ماسه هاي آن مدفون است. اين بار اگر از آب قصه اي داشتي سراب را برايم هجي کن، الفباي اين خاک با آب غريبه است.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 14 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .