♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی بود یکی نبود او که نبود رفته بود اما شمیم قصه اش زیر گنبد کبود پیچیده بود او که بود همیشه به یادش بود به عطر خاطراتش همرنگ بهار بود نگاهش دوخته به در بود تا خدای اطلسی ها بنویسد کلاغه به خونش نرسید اما او که رفته بود دوباره از راه رسید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساعت از اضطراب من گذشته ......نمی آیی..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آمدنت بی صدا ترین سایه بود رفتن ات ناگهانی ترین حادثه ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ملامتم نکنید اگر از عبور خسته شدم این روزها استخوانهایم سخت می سوزد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اندوه من درست به اندازه نبودن توست! حالا خودت محاسبه كن چقدر غمگینم! ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ای روزها...... بر خورشید هم برف نشسته است........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از این دور کمی از قلبت را بر میدارم روزها و رویاهایم را ، - با تو شریک می شوم کمی از قهوه ای تو ، در من اندکی باران ، برای تو حالا از آسمان قهوه می بارد و در فنجانت باران بلند شو شال سیاهت را بردار هوس شب دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر يار من هستي از جاده ها بيا اگر راه بسته است از كوه ها سرازير شو اگر دشمن همه جا در كمين نشسته است ماهي شو و از رودخانه ها بيا
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آیا می شود که بازهم آن موی سیاهت، تمام تنم را بپوشاند؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کفش هایم کو سهراب ......بوی هجرت می آید......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوست دارم خانه ام را غرق تو کنم ....افسوس....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو .....ایــنـجــا حـیــات خـــلـوت نـیـسـت....چیز های اضافه خودت رو بزاری......این دله ...می فهمی.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 13 ساعت و 49 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .