♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با یک نگاه بههم میریزی تصمیمهای قطعی تازهام را با یک لبخند دود میکنی میفرستی هوا رویاهایی از آن گونه که دوست میدارم برایم نقش میزنی سرم که گرم شد پاهام که سست شد نفست را که کم کم باور کردم باز مرا پشت دری که طعم بوسه میدهد جا میگذاری... باز مرا جا میگذاری...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میخوام یه طوری بخوابم که حتما خوابت و ببینم !!!یه طوری بخوابم که ببینی بغض کردم شاید اینطوری حتما بیایی توی خوابم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چراغ را خاموش کن سر تا پا ستاره ام و به آغوشم بیا بی ماه شب کامل نمی شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مانده ام چگونه تو را فراموش کنم اگر تو را فراموش کنم باید... سال هایی را نیز که با تو بودم فراموش کنم دریا را فراموش کنم و کافه های غروب را باران را اسب ها و جاده ها را باید دنیا را زندگي را و خودم را نیز فراموش کنم تو با همه چيز در آميخته اي
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هزار شب شعر نوشتم و شاعر نشدم اما نشان ردِپاي ِ سبزت در كوچه باغ ِ بلوغ ِ رؤيا هزار شب شاعرم كرد ! نگفتمت ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فصل فصل گيسوان من سفيد مي شوند همچنان که سطر سطر صفحه هاي دفترم سياه مي شوند خواستي که با تمام حوصله تارهاي روشن و سفيد را رشته رشته بشمري گفتمت که دست هاي مهرباني ات در ابتداي راه خسته مي شوند گفتمت که راه ديگري انتخاب کن: دفتر مرا ورق بزن! نقطه نقطه ، حرف حرف ، واژه واژه ، سطر سطر شعرهاي دفتر مرا مو به مو حساب کن! قيصر امين پور
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به من نگاه كن درست به چشم هايم . مي دانم كه تازه از زير چتر برگشته اي مي دانم كه وقت نمي كني دلت برايم تنگ شود ولي من از دلتنگي تمام وقت ها برگشته ام . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما نقش مهربانی را بازی کردیم و عشق بهانه بود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی با شما هستم .......عشق اندوه و حسرت است و خواری عاشق نشوید اگر توانید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این خاصیت دریاست......دیوانهتر شده ام......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مزه ي خاصي دارد لبانت! عسل با كمي زنجبيل درست چاشنيِ مخصوصِ عاشقانه هاي ناب! و يا چه ميدانم غزال با بويِ بابونه! ... يا آبشار به طعمِ پروانه! انگار هزار و يك ملكه روي شش ضلع كه نه چهار ضلع لبانت چادر زده باشند! كلا مزه ي خاصي دارد لبانت ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی چشم هایت را میبندی من تا سحر خواب های ندیده را میشمارم وخورشید هر صبح رویاهای بافته ام را با خود میبرد تو که میآیی باران میآید و آوازم را با خود تا انتهای زمین میبرد پنجره دوباره باز میشود عطر برگهای سوخته وهراس دیدار تو سراغ شعرهایم را میگیرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت این خط های شکسته نانی که ما خوردیم، انگار نمک نداشت
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 11 ساعت و 10 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .