♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از من چیزی باقی نیست ! خسته ام ، بغضم نمی شکند ، یادت به آتشم می کشد ، دیگر حتی قلم یاریم نمی کند تا دل پریشانم را به تحریر آورم ، کسی نیست تا به پای سخنم بنشیند ! پس به که گویم ؟! مگر همیشه نمی گفتند در این دنیای فانی هر کس همتایی دارد ؟! چه شد ؟ پس همتای من پـُــردرد در این آشفته بازار کیست ؟ از تو می پرسم ای خدا ...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش خلوتی بود.....تو بودی .....هوس بوسه ای ...................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لذتی دردناک حسی غریب سکوتی عجیب آسمان دلم ابریست می غُـرد و نمی بارد می خواهد و نمی بارد ببار ای دل به روی خاطراتم ببار تلخ و شیرین همه را بشوی ببار و ببر ببار باران ببار
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این سکوت شب که دل هوایش ابریست و تن خسته در این لحظه ی دلگیر از نیمه شب همه وجود سردم در پی رد پای خاطرات تلخ روزگارم رهسپار است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قدیما میگفتن «بخند تا دنیا به روت بخنده!» حالا دنیا به خنده ی من وتو کاری نداره و همینطوری داره به ریشمون می خنده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق یه معامله س! خوش به سعادت کسایی که معامله ی دوطرفه رو می شناسن و رعایت می کنن! همه چیز مساوی، همه چیز برابر همه اهداف برای بهتر بودن و بهتر شدن هر دو طرف...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه نگاهی نه حتی چشمی نه خوابی نه آوازی نه حتی اندک خاطرات روزهای شیرین داشتنت... جز آنچه مدیونم میکند تا هستم دعای سحرگاهان چشمانم برای تو باشد... نترس گریه نمیکنم، مگر نه اینکه اشک همزاد من است و من مادر غم؟ اما نمیدانم چرا هنوز بوی گریه میدهد دستانم...؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخرین ورق از دفتر کوچک قهوه ای هم سیاه شد... قلم، همان قلم غم، همان غم حتی من همان من ساده و صبور فقط تنپوش چرمین دفترم را به کاغذی نقره پوش بخشیده ام... تو که تمام نمیشوی...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تو سرودن کار ِ سختی نیست فقط کافی است غم ِ چشمانت ذهنم را تسخیر کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو را به حرمت ِ باران قسم که میدادم نگاه ِ پر از گریه ام زمین میخورد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیدانم اگر باز هم آرزو کنم تو را خورشید ام متولد خواهد شد...؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز در خم ِ آن کوچه ی دلتنگ قد ِ بلند ِ چنار ِ سبز، هست اما تو نیستی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینها که میخوانی، شعر نیستند... کوتاه، برای ِ تو... بلند، از نام ِ تو... تو که میدانی جاری هستی در تک تک ِ ثانیه هایم من به تکاپوی قلم، پاسخ میدهم فقط...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این چند روزه... صدای ِ کوچ ِ طراوت را از باغچه صدای ِ هجوم ِ عاشقانه ی احساس را از دریا صدای ِ فرار ِ قصه های شیرین از هزار و یک شبهای ِ بی شهرزاد! را میشنوم، میبینم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 11 ساعت و 6 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .