♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا فتیله ی فانوس را پایین بکش اما پشت در خانه را نینداز شنیده ام امشب دریا را تازیانه زدند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوباره پاییز دلم تنگ می شود نه برای تو نه برای پاییز برای یک سال کوچک تر شدن که این روزها برگ های سبز هم خسته ام کرده اند و این سری که هر صبح خم می شود و چانه ای که سینه ام را خط می زند خسته اند، از این سلام بی گفت و گو در تکرار عبور تو، از کنار سایه ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد از این چشم به راه باد نباش بی هوا از کنار دیوار می آید فرقی نمی کند امروز یا روز دیگر کتابی که ورق خورده است سرانجام به آخر قصه می رسد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز روبه روی صفحه ی مانیتور و فردا شاید جایی دیگر فرقی نمی کند هنوز باران می بارد مثل سهراب که می گفت: "و هنوز نان گندم خوب است"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دلم در انزوای لخت این تنهایی می میرد تو می فهمی چه می گویم؟! من دلم تنگ است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر سخت است تنها بودن در میان غریبه ها این بار باور میکنم شب های بی ستاره را در حضور چشمان سیاهم و باور میکنم جاده بی عابر دلم را و ترانه هایی را که صادقانه برای تو گفته شده اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یخ زده است خواب های رنگی کودکیم که مرا پیوند می زد به شهر بادبادک ها
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در باوری که نگنجیدی در غروبی سخت زیبا میان آن همه مترسک کاغذی کجا رفتی ؟! کجا رفتی ؟! که هنوز چشم به راهم " جمعه ای که در راه است "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید روزی از بیراهه های تنهایی ام کسی گذر کند.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرسنه شدم.....هوس کوبیده کردم با ریحون....ای جاااااااااااااااااااااااان........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز باران .... باز من.... باز تو.... و .......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا... چقدر مهربانی کنار دستمان پرپر می زد و آینه نبود تا تبسم خویش را تماشا کنیم!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 21 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .