♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی تو نیستی، تمام دنیا هم که جمع باشند، انگار یک چیزی کم است. انقدر کم که... تمام هستی زیر سوال میرود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مـن گـوشهايم ازعشـق كــر بود، چـرا صدايـم كردي؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همان دل سنگي كه در سينه داري بس است، براي اينكه تو بـُت شوي ومن پرستشـت كنـم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ديدي آخر هم سهم من از تو خود خواهي ات شد، و روزهايي كه با هزار مكافات گذشت؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عزيزكم اين همه جاده براي دلي كه تنگ است، فاصله نيست ديگـر. فاجعه اسـت.....فـاجعه.درک کن......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها همه از سنگ بودنم حرف می زنند.. همین سنگی که برای تو، از هر خاکی، خاکی تر بود. و حالا فقط سنگ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تمام جاده های دنیا، تا این بن بست های خیره، انتظار تو را داشتم. و تو قدم به قدم گم تر شدی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه آسمان در هم پیچید نه دریا خروشان شد نه لرزه ای به جان زمین افتاد ... هنگام رفتنت را می گویم ! وقتی برای همیشه دهان خانه باز ماند تا رهگذران ویرانی ی دنیا را تماشا کنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
... باران می آید دلم گرفته.......مثل همین حالا که دلتنگی ی غریبی گوشه ی اتاق زانوهایش را بغل گرفته ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریا تا ارتفاع شهر ساحلی بالا آمد.....شاید این موج بال های پروانه ایست که به آغوشی رسیده....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میـ دانستم تـو روزی چونان .... فریـادی در کوه به خود بازگشته ... برمیـگردی به سویـم .... . . همـیشه افسانه از همین جا شروع میـ شود.... از یک خیال خـام !!!؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با " تـو " جمله ـها ساختـم نوبت "مـا" را دادند به "او" و تا خواستـم با " من" یک جمله ای سرهم کنم... کسی فـریاد زد برگه ـها بالا!!!؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آااي آيندگان ... اينجا به قدر كفايت نمك مي ماند كه روي زخم هاتان...بريزيد براي نديدن درياچـه اي كه بود... * اينجا مرگ شده عادت مرگـ آدم... مرگـ جنگل ... مرگـ درياچه... اي خورشيد شرمت باد در اين مرگ همدست ديگران مشو ....!!!؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها چـــراغ را روشن میـ کنم گلها را در گلدان میـ گذارم پنجــره را باز میـ کنم و بعــد میـ روم ...نگران نباش......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز که نیستی یاد دیروز که نبودی می افتم فردا هم که از بهارش پیداست باز هم نیستی... انگار دور تسلسل می زند این نبودن لعنتی هی چرخ می زند بر تارک این زمانهء منحوس این نبودن امروز که نیستی یاد این می افتم که کلاً نبودی .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 12 ساعت و 35 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .