♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دســت هــایــم سيــاهنــد، بــس کــه دســت ِ ســايــه ام را گــرفتــه ام!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلمم رامیان دلتنگی هایم گم کرده ام می دانم خسته است، از نوشتن دردهایم قلمم بیماراست ،دلش زیرفشار واژه ها شکسته و می نالد.از زخم هایی که تازیانه حقیقت برتنش حک کرده هنوز زمزمه هایش را به یاد دارم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حس می کنم من و دست نوشته هایم ........تکراری شده ایم ........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در نمي آيد از ماتم؛ استخوان شكسته.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من چشم خورده ام.... من تکه تکه از دست رفنه ام..... در روز روز زندگانی ام...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 19 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .