♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرنده می شوم طلایی ترین حرم را که سبزترین باغ عاشقی ست. و نذر می کنم هرچه سیب سرخ نصیب دلم شود با همه مردم شهر تقسیم خواهم کرد..وقتی هستی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رو به دیوار می خندد این سالخورده بغض لعنتی سهمی اگر مانده از آسمان بباران باران ...خدایا....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بنویسم یا نه؟ باشد اگر این اشک ها مجال دهند قصه اینگونه شروع می گردد یکی بود... یکی بود ...یکی بود .....یکی همیشه بود....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا زنده ام هنوز؟ مگر نگفته بودم كه بی تو میمیرم؟ خدا یادش رفته است مرا بكشد یا تو قرار است برگردی??
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 13 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .