♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفت به پیشم بیا گفت برایم بمان گفت به رویم بخند گفت برایم بمیر ...آمدم ..ماندم ...خندیدم ..مُردم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میخانه بسازید درین شهر فراوان ......ما می زدگان طاقت محراب نداریم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما گذشته ای دوریم که خیالمان گم شده در کودکی بزرگ شدیم بادبادک را بدون نخ به باد سپردیم وقلب هامان بید خورده است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من بزرگ شدم در ميان دستان کسی که نگذاشت در حسرت گرفتن دست ديگری باقی بمانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیلی از یخ كردن های ما از سرما نیست! لحن بعضیها؛ زمستونیه!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن * دور فلک درنگ ندارد شتاب کن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوره گرد پیر، با دیدن حواسپرتی من با خنده گفت : پدر عاشقی بسوزد من لبخند زدم و زیر لب گفتم : پدر بی عشقی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای پیر شدن ثانیه هایم را می شنوم و افسوس که جز نگریستن توانی ندارم. ریشه هایم برای در خاک ماندن سست است .ریشه میدوانم من روی زمین و امید بسته ام به اینکه خدایم طوفانی نکند هوای زندگیم را...که ریشه هایم برای تحملش سست است .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلبم درد می گیرد از نبودنت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیال کوچکم در این دنیای بزرگ جا نمی شود خواستم چیزی بگویم کسی لب های مرا پاک کرد ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقت هایی ک آدم سخت تنها میشود..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بسان مادری پا به ماه درد درد کلمات امان ام را بــریده خدایــــــا بگذار از این آبستن فـــارغ شوم حتی اگر کلماتم ناقص اند!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 33 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .