♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پیرشدم مبادا روزی برسد تو بیایی و من سر بر سنگ لحدم گذاشته باشم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نشسته بودیم زیر نور ماه. من و سایه ام . ابر آمد. باران شدم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیمه شب ها که ناگهان بلند می شوم از کابوس یک چراغ قوه دارم که با آن اشباح ِ بی هویت سرگردان را غافلگیر می کنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من کودک ِ مسلول ِ گردبادم در من مپیچ بگذار در پیچاپیچ همین کوچه ها رو به دیوار زیر تگرگ تنهایی له شوم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمستان هم بگذرد می دانم این انجماد لعنتی ذوب نخواهد شد تب دارم اما هذیان نمی گویم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی دستانت دستانم را می فشارند مو لای درزشان نمی رود...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 15 ساعت و 23 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .