♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فصل کوچ حضرت آدم شد طعم شیرین ندانم کاری...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا من از یک اتفاق شیرین می میرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی من هم پرواز را تجربه خواهم کرد ...حتی با بالهای شکسته.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز سایه ای از من نصیب دیوار است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادرم فکر میکرد خوب است من برای خودم کسی شده ام.....کاش بودو............هیچی همین مادر.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چیزی بگو...حرفی بزن...کی میرسی ؟...کی؟... پاسخ بده ...اصلا بگو وقت گل نی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از چشم های خم شده بر روی هر مزار تنها لباس سرد و سیاهی به یاد توست با آستینِ پر شده از دست شرمسار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو رفته ای و هیچ صدایی ازعشق نیست....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کار من سخت تر از آنی شده که تــــــــو فکر میکردی ... مگر عاشقتــــــ شدن، دست من بود؟؟!! ... کــــــــــه فراموش کردنتـــــــ دستـــــ من باشد ... لطفا بیخود نگو ... "عادتــــ میکنی"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش می دانستی چقدر تن کاغذهایم تیر می کشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روی دست های خسته اش گریست لخته های سرد و سرخ وبی روح را سکوت زندگی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حال من؟ خوب! ... حال من عالی مثل گل زیر چکمۀ چنگیز!*
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 20 ساعت و 23 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .