♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اسب های خاكستري ........پوز خند عاشقان ترك خورده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگي من حلقه آتشيست كه هر بامداد با بيتي خنك از آن مي گذرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کمی آهسته تر! قدمهایم را پشت در جفت کرده ام شاید سفری خسته از راه برسد و این استکان عاشق لبان جاده اش را تر کند. اینجا فصلها هم با تامل از کوچه ها می گذرند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ذهنم درگبر چیست....کیست ...چرا نوشته هایم به قلم نمی آید امروز.....شاید هم تمام شدم...زیر این باران...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چای می نوشم و فکر می کنم آه اگر با یک حبه قند شیرین می شدند لحظه ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زبان باد و باران را خوب می دانم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به کجا باید شکایت برد که آرامشم را دزدیده بـاد . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرفه می کنم بیرون نمی پرد... سکوت بدی در گلویم نشسته...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه آسان مي گوييم : "فردا..." در حالي كه سخت از آمدنش بي خبريم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بادهاي سرد... بارانهاي سرب... درياهاي سياه... دودهاي منتشر... كاش زود تر بيدار شوم ببينم تو آمده اي تكيه داده به در؛ مي خندي ؛ مي گويي : - دوباره چه خوابي برايم ديده اي؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تورامي بينم درباغچه ايستاده اي به گل هاآب مي دهي!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مثل ماهی میان تنگ وتنگ میان دریا...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 4 ساعت و 29 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .