♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مردانگی میخواهد تنها "یک " عشق داشتن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پلنگ شب شکار ...حرمت نگاه روز را می شناسد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز برای خورشید شعری خواندم ...رفت پشت ابر گریست...خزر بارانی شد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعضی از آدم ها تو نگاهشون یه غم عجیبی هست با یه حس آرامش خوب دوست داری به نگاهشون ساعت ها خیره بشی اونا با نگاهشون آدم رو نوازش می کنند حتی تو عکساشون...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خواب دیدم...درکوچه باغی که مارابه ضیافت درختان آلبالو می رساند من ایستاده رکاب میزدم و تو عاشقانه و پر هیاهو ترانه ی کودکیمان را زمزمه میکردی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حقیقت من از انچه در نوشته هایم میخوانی تلخ تر است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر ندیدمش نه در ازدحام دست های تنهای آینه و نه در سکوت گندم زارهای باد ندیده.... سال ها می گذرد هنوز بوی روسری اش شهر را دلخوش میکند.... و جشن گنجشک های بی لانه را که گرم ساده بود....غمگین تر....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من ايستاد ه ام اينك تنها در روزنه هاي رنجور بي تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با چتر زیر باران نرو بگذار ارامش باران تو را دربرگیرد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 19 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .