♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شانه ام را تکیه گاه سرش کردم صدای قلبم را بشنود خوابش برد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میان اینهمه شلوغی چه کنم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من زير بارانم .....زمين گليست و من کفش هايم را فراموش کرده ام ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم می سوزد به حال خودم وبیشتر به حال ماهی ها ی خزر که هر روز صدا می زدند تورا به نام کوچک آب ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مست در شهر زیاد است ولی بی انصاف هیچ کس جای دوچشمان تورا می گیرد؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من نه انسانم نه گنجشک ! اتفاقی هستم که گاه گاهی می افتم و میشکنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تو در شگفتم چگونه نمی هراسی از این همه درد که در دل من می کنی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ای باد؛ گذر مکن ز زلفش , سر هر زلف دلی خوابیده ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گوشي هاي تلفن همراه كربني ساخته مي شوند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که می بارد کنار خزر ... گام بر می دارم و قدم زنان می روم... زیر باران رفتن را دوست دارم... اشکهایم را کسی نمی بیند... تمام خاطراتم را دوباره خیس می کنم... حس می کنم دوباره زنده شده ام...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 36 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .