♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا که آمده ای هی دست و دلم را نلرزان و هی دلواپسم نکن اگر نمی مانی بیابان های بی باران منتظرم هستند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی حوض خانه ات می خشکد، مــاه به ناچار به حوض خانه ای دیگر خواهد افتاد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد در تنه ی درخت میوزد اما برگ های من میریزند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخرِ تنهایی استْ بیتو قدم زدن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدم بـرفـی نبـودم که به پایـت یک شـبه آّب شـوم... مـن مـو به مـو سفیــد شـدم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یـک روز خوشحـال و بی مـلال ببیند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیهـوده برایم گل سـرخ نیـاور... در من هیـچ امیـدی زنده نمی شود...! گلایل های سفیـدی را که برایم می آوری بیشتـر دوست خواهم داشت!!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 16 ساعت و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .