♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا...!!!! راهی نمی بینم..... آینده پنهان است.... اما همین کا[!]ت که تو راه را می بینی و من .... تو را
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زلال که باشی دیگران سنگهای کف رودخانه ات را می بینند بر میدارند و نشانه می روند... درست سوی خودت. چرا؟؟؟؟ نمیدانم!!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گهگاهی اگر بعضی چیزها را ننویسی می میری!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قهرمان داستان فقط یک بار می میرد..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بشر ِ امروز است دیگر. خط چشم را هم بی رحم می کند طوفان اشک هم ببارد از سیاهی اش کم نمی شود .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی لازمه برگردی عقب ببینی کیا رو جا گذاشتی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه ی ما یه جورایی اسیریم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بادکنک را دیده ای؟ دستت را که ول می کنی دیوانه وار می چرخد. می چرخد .می چرخد. بعد یک گوشه ای می افتد خالی از همه چیز. پس دست از سرم بر ندار!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک نفر آمد و بر پنجره ام گِل مالید من ولی منتظر بارانم تا مرا بشویید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر حوصله ی جنگ با آدمک های احساسم را ندارم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 16 ساعت و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .