♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای پیوند آب و خاطره تمام دلخوشی ام را به سمت آینه پرت میکنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مرگ را بر بوته آتش دیده ام وقتی که از جام حسرت مردگان مست میکرد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از اصابت عشق واژه های غمزده ام به لطافت میرسند و پروانه های مآنوس در عطر بازوانت آبی آبی میرقصند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جذبه ی چشم تو چون کشش دریا سرد و وحشت زاست وقتی که میمکد و به قعر می برد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستهایت، این آخرین پناهگاه من،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوسه هایت چون دانه های شکر تلخیه ٬ لحظه هایم را می برند و دلتنگی های بی موردم در تبسم غلیظ لب هایت ته نشین میشوند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حواس خاموش شب غریبانه های مرا میفهمد و شانه های معصوم زمستان که موذیانه مرگ مرا انتظار میکشند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظه های کبود با خلسه های دلتنگ خالی از تو بی حوصله می پیچند و چون ارواح مغموم بر شانه های غمزده ام مرثیه میکنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب پشت خاکروبه های اتاق نفس ميزند و تکــّه ابر های منتظر از باغ بارانی نگاهت خبر ميدهند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب از فراز شاخه بر خاک می ریزد وسیب خیال از اصابت طاعون پیر میشود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پاییز می رسد وقتی که قلبم پناه می شود و دو دستت به شکل صلیب.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تابستان از اشتیاق میسوزد و قامتم سر میرود از لحظه های خالی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لبخند سحرآمیز تو شکا[!]ت میان اندوه و عشق که روح پریشان شب را بر دوش میکشد وتقدیس میکند.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 17 ساعت و 41 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .