اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
یه زمانی تهِ کنجکاویمون این بود که، بفهمیم اسمِ کوچیکِ معلممون چیه! وقتی هم که می فهمیدیم چه ذوقی می کردیم ..! الآن دیگه اسم به درد نمیخوره که ، فقط باید بفهمیم استاد عمه داره یا نه ..!!!
دوم راهنمایی وقتی معلم زبان می اومد سر کلاس همه دانش آموزآ : Hello teacher how are u ? im fine Thank you . and you ? معلم : کلاً خودمون جواب خودمون رو میدادیم ، معلم هم دچار خلاء مغزی میشد و ما هم سرشار از ذوق که عالم زبان شدیم
يادش بخير با رفيقا و بچه های فامیل پارسال رفتيم جمکران! كرممون گرفت بشينيم رو ويلچر! همین طور كه مسخره بازي در میاورديم رفتيم سمت مسجد جمکران! چشمتون روز بد نبينه بعد از 5 دقيقه رازو نياز(من حواسم نبود كجام) از روي ويلچر بلند شدم كه برم بيش بقيه كه ديدم ملت يجوري نگام ميكنن! یه نگاه به خودم یه نگاه به ويلچر!تازه فهميدم جه غلطي كردم! نامردا امون ندادن در برم فقط التماس ميكردم با شلوارم كاري نداشته باشن (فكر كرده بودن شفا گرفتم ) پیرهنمو تيكه تيكه كردن آخرش طوري شد كه با ويلچر تا هتل رفتيم
یادش بخیر یه همسایه ی سیبیل کلفت داشتیم لامصب همیشه توپمونو پاره میکرد... اخر تابستون خیلی از دستش عصبی شده بودیم ... ... گفتیم چی کار کنیم حالشو بگیریم ؟ چند روز بعد با چند تا ازدوستام یه سطل آب برداشتیم رفتیم دمه خونش کمین کردیم و منتظر شدیم بیاد بیرون ... خلاصه سیبیلو اومد بیرون رفتیم پشت سرش صداش کردیم : مستر سیبیل ؟ تا برگشت سطل آبو خالی کردیم رو سرش گفتیم : اســـــــــــیـــده !!!! و در رفتیم بیچاره مرده تا ۱۰دقیقه کف کوچه پهن شده بود و داد و فریاد میکرد ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 16 ساعت و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .