♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه ی ما فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایـم... که جهان را بی حهت یک جور عجیبی جدی گرفته ایم!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساعت به وقت چشم تو شب است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام ستارگان این شهر هم اگر جمع شوند... روشنای چشم تو را ندارند برای اسمان شبهای من.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا دیگر نه از صدای زوزه ی باد و این شب تاریک میترسم نه از پارس این جانوران بی جهت و ویرانی زلزله... درست همین جا در قلب خزر نگاهت این ویران خانه را مثل بید میلرزاند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اسمان چشم هایت را به من بسپار! پرواز در ابی بیکران نگاهت بال و پر نمیخواهد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز صدای سین سکوتت در گوشم زنگ میزند... حروف اسم من مثل قهوه ای که سرد میشود از دهانت افتاده.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اولین بار از "نگاهش" مست شدم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حواس پرت که میگویند یعنی "من" پرت میشود حواسم تا "نا کجا اباد" ... تنها با یک لبخندت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعر در سکوت متولد شود و ارامشم پشت پلک های تو خفته باشد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا هرکه نگاهش خاکستری ست چشم هایش را بارانی میکنند!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 16 ساعت و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .