♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در تن من گیاهی خزنده است که مرا فتح می کند و من اکنون جز تصویری از او نیستم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تبر را داده ای دست من یادت رفته ریشه ها را کنده ای
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب از نیمه گذشته و کسی به سلامم پاسخی نداده است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شمع ها را فوت می کنی آرزوهایم خاموش می شوند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید درد شبیه من باشد مثل دستهایم که استخوانی است لای زخم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک نفر پاشویه ام می کند تب دارم و هذیانهایم آوازی است که یک زندانی برای آزادی خوانده باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی یک آدم است که وقتی آواز می خواند چیزی نمی شنود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرزمینی که منم زادگاه پرنده ای است که برای پریدن دل دل می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درد می کنندلابلای افکارم واژه ها ..... به جان شعر می افتم و لیوانی چای دلتنگی ام را سبز می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوتی خاکستری در رگهایم می پیچد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گوشه هایی از من در ذهن کسانی ورم می کند که ترکم گفته اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رویا ابری کوچک است وقتی باد می آید دلم را میبرد روی شهر دیگری می بارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریا از من بر می گردد و گوش هایش را می ریزد روی ساحل شاید صدایت را شنیده باشد...... ماهی!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 15 ساعت و 44 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .