♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مراسم ترحیم مرگ من است شاید..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انتهای احساسم از فصل ملائکه ها تا رسیدن به ذهن خدا فقط بال میزند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنهونی می ریزم...............
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش انقدر گریه میکردم که مادر ازمرد بودنم دست میکشید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که نم نم می ریزد انگار آسمان لکنت دارد مثل تو وقتی می باری روی چشمم زبانم بند می آید.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به اندازه کافی مرد شدم که ازعهده چشمانت برایم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنم بوی سیگار میدهد ازبس تورا نفس کشیدم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو نیستی ومن مردی را صلیب کشیده ام روی سینه ام دستش را که میگیرم اسمان گریه میکند و خدا هفت بار به دار میکشد تمام مرا
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این شعر اسم ندارد برای خودش... انقدر خسته ام که وقتی دست بلند میکنم روی نبودنت از نگاهم برف میبارد سرد میشوم اسمان روی تنم میخوابد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جا خوش کرده ام در نگاهم.....همین.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه کن! من کف دستهایت اتفاق افتادم نه چشمهایی که مدام لای موهایم شانه میخورند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی بانو!! دستی که برایم فرستادی جایی برای گرفتن نداشت که هنوز با نگاهت قمار میکنم یک چشم میبازم ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 14 ساعت و 58 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .