♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دارد تو را می خواند زبان قلبم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دارد از شکوه می افتد خراش قلبم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا دست هایم می لرزد ......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آی زندگی اگر دستت به من نمیرسد تیر بیانداز....اگر رو در رو نمی جنگی از پشت خنجر بزن...اگر حرفی نمی زنی مرگوار سکوت کن...اگر طعنه هایت هنوز هم جگر سوز نیست باز هم بزن.....من خودم را به دست مرگ داده ام...........فقط جسمی سرد از من مانده هر چه میخواهی بزن..........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
.این چند روزه بیشتر از هر وقتی زیر لب گفته ام جایت خالیست ....جایت خالیست........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو پرواز را خوب بلد بودی...من حسرت پرواز را....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با همین حرف های ساده تو نفس می کشم...می بینی ....چقدر نفس هایم عمیق است با حروف واژه های تو.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهی بدانی چقدر آشفته ام؟......اصلا آشفتگی یعنی چه ؟......آشفتگی یعنی این...........یعنی در یک شب دو بار به روز شدن..........میفهمی.........؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوتی بین من و....تو......این اتفاق عجیب یعنی فاصله......این فاصله یعنی غربت......عبور از تمام رنگ های روزگار ......رسیدن به انتهای بودن تو......چیدن سیب و انار.....ایستادن به نماز و طهارت با خاکی از جنس تو....با خاکی از جنس نور.....با رد پاهای گم شده ای از تو......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تلخ است و ناگوار سفر بی بازگشت مسافری که سنگ صبور تنهاییهایم بود و من هنوز هم بعد از سالها در این شبهای سرد پیغام سفرش را دوباره و دوباره به برگهای خزان زده می رسانم و غمگینانه در سوگش مرثیه های خاطراتمان را می نویسم و می گریم من که هنوز هم رفتنش را باور ندارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با تمام نگاهم در آسمان این شهر بی بادبادک گم شده ام ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
داستان زندگی ما آدما مثل دونه های برفی تو هوا چرخ می خوره آونقدر چرخ می خوره تا ثانیه ها هم گیج بشن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا حالا فکر کرده بودی وقتی توی تاریکی شب بی خواب باشی نشسته باشی توی اتاق وقتی همه ی شب روزل زده باشی به دیوار اونوقت دیواره دیگه دیوار نیست حالا همه چیزدیواره همه چیز....مگه نه رفیق؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کن دیگر از گذشتن زمان و تولد خاطره ای تازه می ترسم ،کاش حجم خاطره هایم،با انبوه برفهای سپید آب شود تا زمستانی دیگر،اگر نفسی باقی ماند آدم برفی تازه ای بسازم با همین دست هایم و آرام آرام آب شدنش را به تماشابنشینم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 1 ساعت و 2 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .