♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب از خودم دور شدم دور شدم تا که تو را در فورانی از سیارات کهنه بیابم و بیاموزم ترک جاذبه ها را اما وحشت سیاهچاله ها مرا برگرداند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه روزگار عجیبی است زنده مانده غروب و نمی بارد شب و رفاقتهامان به تکلم مانده است و تکلم هامان به شرارت نزدیک....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غمی نشسته بر افکار درد اندودم غمی گران.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستانم که دگر تاب نوشتن ندارد......اما هیجان تو را دارم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جایت سبز........دلتنگم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه خوب می شناسمت ......یکی یکی بر سرم می ریزند...گلها....و چشمانم به دنبال گلی برای تو، خشکید.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بگو چند می فروشی؟بوسه ات را......راحت باش. چراغ ها خاموشند.... آهسته ، آهسته نخ بادبادک را بگیر و ... بیا.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب....در رویا....در انتظار نوازش های گرمت، می خوابم.بانو.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا خورشید طعم پرتغال ، عطر داوودی گرفته...به نامت.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بارداری دره را جشن گرفته اند.پرندگانی که........از لابه لای درزهای تشنه اش می غلطد......تشنگی......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو.....تنها به شهر می آیم تمام خطوط عابر پیاده را قدم می زنم، شاید لحظه ای از روی من عبور کنی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه خاطراتم را که ورق زدم قدر چند ثانیه زیر آفتاب با تو گرم نگرفته ام. تمام ثانیه ها را که شمردم قدر چند خاطره از سرما تو را در آغوش نکشیده ام. ای کاش دفترم قرمز بود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چگونه می توانم هم آغوشی تو را از طبیعت بگیرم؟ یادم نمی رود بهار زیبای بودن را. حتما باید زرد می شدی با پاییز؟ می رفتی با زمستان؟ تقدیم به ................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من به گوش های تو مظنونم.چرا نمی شنوی..درد هایم را......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 14 ساعت و 36 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .