♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سیلی به کف آمد.... انگار جشن درد است و شیشه خانه دل بر گونه ها ...... چه بیگاه گرفتند آدمیان ، مهلت را........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من به چتري مي انديشم که تو، دسته ي آن را گرفته باشي و من دست تو را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزهایی که شاعر نیستم کلمات را به میهمانی عصرانه دعوت می کنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرم سنگین است سنگین تر از شاخه ی پر از کلاغ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رگ کرده است این سینه ای که کودکی به آن چنگ نمی زند از دلتنگی نمناک می شود پیراهن در بی تابی دکمه های گریانش ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با کدام ستاره راز گفتی که دزدید تو را از اسمان پنجره ی من ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 21 ساعت و 26 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .