♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی که معنای بهار را هجی می کند در کوچه ها چیزی نمی داند از نشانی ما ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرواز من به بال وپر تو ست زینهار.... مشکن مرا که می شکنی بال خویش را..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در احاطه ی تپش برگ ورویایی که پرنده ام می کرد مشق می نوشتم عشق را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه بهشت انجاست که درخت عشق سر افروخته باشد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما به اندازه ای پیر شدیم که خاکمان را باد برد ه بود....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قشنگی رویاهایمان را باد برد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم گرفته... کدامین روز بود رفت و حک کرد خطوط تمام اینه ها را بر پیشانیم و جانم اویزه ی انتظاری سرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور می کنم ساعت از من گذشت و زمین جا ماند در لحظه ی بیتوته ای سرد پرنده زیر باران گلویش خشکید شاعر شعرش را با ردیف مرگ سرود عصای پیری افتاد ومن مذبوحانه از سرزمینی حرف می زنم به وسعت عشق .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تفاوتی نیست فصل نارنجی گندمزار یا شعله های اتش.... جا مانده ام اینجا از تمام رنگها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فواره ای پریشان در حصار باد مضطرب تر از عشق در شیب بی تفاوتی و مثل قفسی که پرنده اش مرده باشد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خط می گیرم بعد از تو از زمین بهار ..از دلم لبخند و از ظرف میوه انار را....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت این بهار به آسمان گرم است که می شکوفد این گونه مغرور...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیروزهای تلخ زیرآوار امروز و فرداهای طویلی که نشان از تو نخواهد آورد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 20 ساعت و 35 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .