♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاعران شهر من حس را گم کرده اند… . . . پی لایک می سرایند …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی که فرش میبافه نباید رو حصیر باشه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر دیر میگذرند این روزهای خاکستری و سردرگم... همه ی شاپرکها هم بهانه گیر شده اند انگار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من همانند سرباز مانده در برف....و گویی زمین زندگی اش را به عاریه نهاده است ...خورشید من!! می توانی هوی گرمی بر دستان یخ زده ام باشی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سخت دلتنگم از این روز و شب و فاصله ها...کاش از دل برود حس کبود شب تار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو چه کردی ای یار با روزگار ما ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این دنیایه عاقلان بگذار من دیوانه باشم ...تمام و دیگر هیچ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من باور نمی کنم که زمین گرد باشد، از هرطرف که می روم به خودم نمی رسم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .