♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیروز دیدمت... دزدانه! میشی تر از همیشه بود چشمهات... عزیزم گرگهای حیز این حوالی... ... عینک های دودی معلوم نیست چه غلطی می کنند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا روزی که باران ببارد... تا روزی که گندم...جوانه بزند بر سفره های خالی کودکان سرزمین داغ من ... تا روزی که آفتاب نسوزاند و ابر بهانه ای نباشد برای گریستن... تا روزی که هیچکس سیاه نباشد...سفید نباشد...می نویسم ایران من....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا همه دروغ ها از ماست سفيد تر با نام خداتازه مي شوند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از هر طرف فكر ميكنم زمين را حتي با ريسمان به آسمان پيوندي نيست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خواب دیده ام داس ارتجاع توبه می کنندو عاقبت به خیر می شوند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سوگند به تبر ! گاهی که بت می بارد از آسمان بر فرق ابراهیم.... به نی! که زیر پای شبانان در پایکوب مرگ داود گرگ دریده ... فردا روز دیگری ست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینروزها خوبم به قدری که دیگر شعر نمی گویم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 20 ساعت و 41 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .