♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز خزر... شاد نبود لاک پشتی به پشت افتاده بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به شعرم رنگ قرمز مي زنم براي محو پينه هاي دست برادر كينه هاي دل مادر براي محو لكه هاي سياه سکوت زندگي...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سه تاری خریدم گذاشتم گوشه دلم تا وقتی که پیر شدم برایم گریه کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بهاررا دوست ندارم جوجه گنجشک های بی مادر را می کشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كومه ام هم چون كوله ام خالي ست دلم هم چون چشمم در انتظار ِ آمدن آن سوار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زبان نیما اندیشه شاملو نگاه سهراب را با امید می گذارم درون یک گلدان گوشه اتاق چراغ را که روشن می کنم ذهن ام پر می شود از فروغ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به چشمانت که فکر می کنم واژه ها در صفحه سفید کاغذ شنا را شروع می کنند..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه ی خط هایت را هم که بسوزانی پیدایت میکنم از روی بویت در هوا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماه به ماهی گفت چه ماهی ....ماهی آهی کشیدو گفت سوار چه خبر دارد از پیاده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فصل شعر نیست پاییز که بیاید خش و خش خرد شدن هر برگ شعر می شود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این همه بهار باز درخت دل می سوزاند بر برگ افتاده اش..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 7 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .