♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهم را دنبال نکن برای دیدن اشک های من کمی دیر است ماهی کوچک قلبم را وعده ی برکه ی رویایی عشق تو انداخت از نفس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدا؟ سکوت رطوبت...خزر..مه .... خیس شد چشمانم در هجوم آستیگمات نت های خونین به دهلیز چپم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آسمان بالای سرم پرندگان با سر بریده پرواز میکنند با من از کرمها حرف بزنید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا زنده ام هنوز؟ مگر نگفته بودم كه بی تو میمیرم؟ خدا یادش رفته است مرا بكشد یا تو قرار است برگردی??
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ღ♥ღ بنـام تک صلیب کلیسای عشـــــق ღ♥ღ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بنویسم یا نه؟ باشد اگر این اشک ها مجال دهند قصه اینگونه شروع می گردد یکی بود... یکی بود ...یکی بود .....یکی همیشه بود....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلب من دیوانه است ... و گلویم چنان سرخ است ...که قربانی می شوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به تو گفتم ... با یک پنجره زیستن ... رؤیای کودکانه ی دستی است که بزرگ شده است ... یک خانه با یک پنجره همیشه تنهاست ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 8 ساعت و 8 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .