♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در سینه ی من زنی مو هایش را شانه می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کار من نوشتن توست...بانو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
توی این تخت 2 نفره منگ ِ نگاه ِ نادیده ات میشوم تنهایی و این بالشم بوی تنم را میدهدبوی عطری که توی آن کافه ی خلوت روی گردنم زدم مثل تو که بوی تنم را میدادی از بس که بجای تو بغل کردم تنهایی و بالشم را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی لعنتی.....معجزه از میان نفس هایت شروع میشود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلبم دستم کف پاهایم گر گرفته، انگاری توی شمال اینجا دریا..... پشت کافه ی ساحلی ....می سوزم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک چیزی هست میان این همه دلتنگی با من....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تماشا کن ....چشام دارن خیس میشن روبروت.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ببین روبروی تو زانو زدم......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 10 ساعت و 36 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .