♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رو به دیوار می خندد این سالخورده بغض لعنتی سهمی اگر مانده از آسمان بباران باران ...خدایا....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مست می شوم. در اغوش می کشم مستیم را....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ردپای نگاهت و برگهای تاخورده پاییز ...خواب خیس یک دیدار ...بارانی نپوشیده ا م . .کاش بیایی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کم می آورم نفس تا انتهای آمدنت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگی مثل دلهره ایست که به انتهای دلواپسی میرساند... فردی را که از ارزوهای خود دور ماندست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ببین هر بار اکه روی این سطر تو را می نویسم باران میگیرد . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زنی که شعرهایم را می خواباند تنش بوی دلدادگی می داد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ایینه ها چون حرمت های زندگی چندین ساله شکسته اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر زود گذشت من بی پرنده هایی که در پروازند من بی آوای سایه ای من منی که ـ بی خود ـ گم شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دور نمای شهر پر ستاره من مثل تمام فیلم های سیاه وسپید خاکستری ست و نبوغ شاعرانگی من بی شک ربطی به شهر خاک گرفته ام ندارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این ایام... هر دم بازدمی ارزوست فکر میکنم تا همیشه...... همسنگر یم و پشت کیسه های شن دود میخوریم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار جشنی از اتش در درون انبار دل مخفیانه بر پاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چندین روز است که من در میان هق هق بی صدا و بغض های فراموشی خاموش نشسته ام و هی تماشا میکنم هی تماشا میکنم مثل تماشا خانه ای که از رونق می افتد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 12 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .