♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جا مانده ام از مسافری که مرا جا گذاشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امیدی نیست شاید چاه فروریزد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گیجم وتو در توی خانه هفت پنجره ات نشسته ام رو به سوی نور گناه میکنم....اما گناه من نقش سیاه دیو نیست دستی به دامان هرزه ای کثیف و هرز رفتن و عشق های بی حریم نیست گناه من سفید ست مثل شقیقه های تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شیار خسته چشمی که روبه سوی پنجره بهار ایستادست سردش است در را ببند اگر که میروی دگر دستی برای بستنش نیست نیست نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام عقربه ها ايستاده اند↓ در انتظار معجزه... اما نمي شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز هم نمي دانم وزن غزل هايم را در كدامين سپيده به نگاهت بخشيدم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگ می شوم ............تو را بغض می کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سر تا پای خودم را که خلاصه میکنم، میشوم قد یک کف دست خاک...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این اصلا عجیب نیست که من جور دیگری نگاه ات کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هنوز نمی دانم با کاغذ های کف اتاقم چه کنم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خودکارم گس می نویسد از روزهای سنگین رو به رو و آسمان می خواست بگوید که من از تو تَرم ...همین...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از تمام روزهایی که گذشت در سال کهنه ....فقط لیوان چایی ام را به خاطر دارم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 30 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .