♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت بیشه ی دل شکار انتظار شده ام ، سخت!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با بال شکسته ی خودم درگیرم! ای ایل تبـــــــر!درخت را بگذارید زحمت نکشید،من خودم میمیرم!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اسمت را موج میبرد خودت را کشتی موهایت را باد و یادت را … دفتــر گــم شــدهام! …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماهیِ کوچکی که پُر از دوست داشتنت بود اکنون نهنگی شده است که خود را به ساحل میزند تنها برایِ نوازشی کوتاه …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگ توام شعر مینویسم و واژههایم را کنار میزنم که تو را ببینم …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی در چشمهایم برای چشمهایم نگاه نکرد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برف خیال تو در دستهای دوستی من بیش از دمی نماند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزگاری بود که آدمها با قلبشان میخندیدند و با چشمشان: اما امروز تنها با دندانهایشان میخندند در حالی که نگاهشان، سرد و غریب سایهام را از پشتِ سر میپایند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تنها سقف مطمئنم را پنداشته بودم خورشید است.....اما بر خورشید هم برف نشست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مهربانِ شرجی من کنار همین شمعدانیهای شعر من بنشین هیچ کس اندازهی آسمان دروغ نمیگوید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه آرزوی دلانگیزیست! نوشتن افسانهای عاشقانه بر پوست تنت و خواندن آن برای تو …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق من همچنان همانم و دنیا عوض شدهست …
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 13 ساعت و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .