♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیشتر از این راه ندارد میخواهم گریه کنم رو در روی بُتی که شاعرم کرده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهت شبه جمله ایست طولانی که آخر یکی از سه نقطههاش آویزان ماندهام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگی برمیدارم پرتاب میکنم روی تنهاییاش ....آینهای میشکند نگاهی هزار تکه...میشود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من : تمام آنچه به گفتن نمیرسید تو بودی که از تن من چکید، محو شد روی کاغذها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر دلواپسی ها را زیاد می کنی چقدر روح شاعرانهی پاییز را پر ملال تر غمی اگر داری روی این روزها نریز که باران نوبت گرفته است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمستان ترانهی نچسبیست وقتی هنوز در حنجرهی پاییزی دیوانه اسیری.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چای کوهی لمیده در لیوان میداند تا صبح به اعتبار خندههایت بیدارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در معبر کدام باد معبد ساخته ای؟ هیچ خدایی در تو ساکن نمی شود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کف این دستها میان این خطوط سرنوشت شاید چیز دیگری باشد اگر خاکم را زیر و رو کنی نفسهایت را بپاشی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم هوس سرزمینهای دور کرده هوس دستهایت را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به گمانم دیگر آبها از آسیاب افتاده است حالا که نه من به تو شباهت دارم نه تو به من جایی از زمان شباهتهایمان عشق بازی میکنند و آسیابان دیگر کاری به کارشان ندارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ چیز این شهر تو را از من کم نمیکند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 2 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .