♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیمه شب ها که ناگهان بلند می شوم از کابوس یک چراغ قوه دارم که با آن اشباح ِ بی هویت سرگردان را غافلگیر می کنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دراز می کشم و می شمارم جز این ها چیزی ندارم: هشت سوره قبل از خواب. چشم می گذارم و می شمارم: رفت آمد سایه ها.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی ....توی تخت چیزی شبیه ِ دست های مادر: هیییییییییییچ مرا را در آغوش می بَرَد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من کودک ِ مسلول ِ گردبادم در من مپیچ بگذار در پیچاپیچ همین کوچه ها رو به دیوار زیر تگرگ تنهایی له شوم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیوانه پرداز تو ام پهنای بغضم را دیدی؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر روز دو پیراهن می پوشم یکی تنم را از باد و دیگری قلبم را از تو پنهان می کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دنیای من ، شمع هایی ست که روی صندلی ام نشسته اند و باد خفیفی که مدام آزارشان می دهد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حس غریبی دارد هاشور خمیده ی ماه بر پیشانی شرجی من.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گلدان شمعدانی را به حیاط می برم این خانه سرد است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کجایی؟ ......می ترسم از زوزه ی باد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوش به حال بنفشه ها چه زندگی شاد و ساده ای دارند در کلبه ی چوبی و محقرشان. چه زود می میرند بی هیچ دردی فارغ از تنهایی و فراموشی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درد دارد زاییدن زخم تنهایی قابله ی مرگ را خبر کنید!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرگز هیج رقاصه ای آنقدر زیبا نرقصیده که من در کنار تو عاشقانه راه رفته ام.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 3 ساعت و 18 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .