♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فراموش می شوم به سادگی آبی که ازیاد برده است چشمه ای که روزگاری عاشقانه از آن جوشید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای افتادن قطرات اشک را می شنوی یک نفر همین دور و بر ها خیالش ابری است یک نفر که چشمانش به چشمان من می ماند به قول آن طرف دور تر ها چشمانش شور می زند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم هایم بی سو مانده اما تنم هنوز از بوی تو برق می زند هیچ غریبه ای برای ساده بودن های من جز دست های بی خیال تو دلیلی نیاورده هنوز...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست روی دلم نگذار دستانت می سوزد اینجا کسی سال های دور جنگلی آتش زده هنوز از گرمایش چشمانم ذوب می شوند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا کسی هست که هنوز می داند چگونه می شود با موسیقی مرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماه می گذرد در انتهای مدار سردش ما مانده ایم و روز نمی آید.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای خشک سرمای زمستان دلم را می لرزاند ومن پر شده ام از خیال سپید برف های نیامده من پر از حس نبودنم در این هیاهوی غریب بودن ها کسی برایم از شادی اولین برف نمی گوید؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این شهر مه گرفته ی مشکوک صدایی که به مهر بخواندت نیست گریه کن! عبور کن از سایه های رهگذر
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر جايت سبز بود، سيب بود و تو نبودي، ماهي بود و تو نبودي و سهراب بود و تو نبودي...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انتظار جمعه ای شیرین نباید داشت من خستگی تمام هفته را به جمَعه تقدیم کردم باز دلش گرفت...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 5 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .