♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لهجهات نه شمالیست نه جنوبی اما حرف که میزنی باد از شمال میوزد و پرندگان از جنوب باز میگردند…
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه خانه نه مغازه نه محل کار هیچکدام نمیدانند من میتوانم ساعتها دست در دست تو قدم بزنم و به هیچکدام نرسم: نه خانه نه مغازه نه محل کار
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من من من من من … … … … این شعر قرار بود شرح غمهای تو باشد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم مثل فنجان پر از جای خالیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آتش به هر زبانی آتش است و می تواند هرجایی بگیرد خانه خیابان کا[!]ت به جوخههای پنهان در آغوشت فرمان بدهی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران مرا خیس میکند توفان میترساند و پاییز افسرده میسازد تو اما چیزی از من باقی نمیگذاری!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گذشت آن روزها که باروت چشمهایم نمکشیدهبود و جز اشک از آنها نمیچکید، حالا انقدر عشق را در خودم کشتهام که میتوانم دنیا را به آتش بکشم سوزاندن دل تو که کاری ندارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه قدر چای که ننوشیدم در کافههایی که با تو نرفتم و چه نیمکتها که مرا کنار تو ندیده فراموش کردند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
موی رها بر شانه ... دستهایت کجاست که هوهوی باد شود؟ ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوای مُردن بیخ گوش من است همانجایی که روزی رد نفسهای تو بود
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 20 ساعت و 49 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .