♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جایت خالی می خواستیم بخندیم جای لبخند بر لب خالی بود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گنجشک ها از من آشیانه می سازند کلاغ ها به من می خندند این روزها مترسکی شده ام که ترساندن نمی داند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این مرد شکست نخورده این مرد فقط کمی زیر پای اسبها تکه تکه شده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زن می رود توی دریا پایین و تو با اندوه تنها مشت گیسوانش را می بینی که روی موجها می مانند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بغلم می کند بوسم می کند و روی تاقچه می گذارد....دختر بازیگوش...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه ام بسیار ساکت است.....گوشهای من اما فریاد می زنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای باد برگهایم را بی تاب کرده است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرگ می تازد و سیاهی ..آرزوها بی گلدان.. ریشه ها پوسیده در مرداب زمان نقش پاییزی ست بر صورت برگ ها ....بوی باران نمی آید
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 20 ساعت و 49 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .