♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کنی یا نه... این شعر را من نقاشی کرده ام... روزی که سوختنی ها تمام شد،و کورسوی چراغی هم دیگر نبود تا جای خالی عکست را...روی دیوار با تو بودن هایم پیدا کنم باور کنی یا نه... "فردا" را من خواب کرده ام وقتی که "دیروز" جایی برای رفتن نداشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشک های من همیشه برنده اند حتی اگر درد به چشمانم رشوه داده باشد..........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"تو" را کم دارم... دیروقت است و بازار خاطره فروشان تعطیل...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدا دیگر نااا ندارد... چه رسد به هوای بنده هایش....... دستش بی اراده می لرزد و موج موج آب است که روی سرمان خالی می کند............ گُر گرفته از حرارت این همه جهنمی که برای خودمان ساخته ایم.........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خاک را بر سر بی کسی هایم می ریزم که همه ی عکاسباشی های این شهر.......... لحظه های غبار گرفته ی تو را................... ...................در من ظاهر می کنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کن...... هیچ بادبان شکسته ای گناه من نیست......... من..... اتهام سرگردانی هیچ پرستویی را نمی پذیرم...... و قتل هیچ قاصدکی به پای من نوشته نشد........ تنها گناهم این بود: "تو" را لا به لای سیاه مشق های کودکی ام قایم کرده بودم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روح سرگردان شده ام ثانیه هایم را... سرک می کشم به همه ی روح های اسیر شده ی دور و برم.... به خودم اما... راهی نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بخواب آرام.. برای زندگی کردن کمی زود است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"من" را یادت هست؟؟؟ همان که سرِ هر گُذَرَت... وعده ی باران می خرید و بی هوا نفس می کشید..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مدتی ست ارزان می خرند... پایان خوش همه ی خوابهای مرا.... انگار می دانند... چقدرررر تو را... نداشته ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها آنان که مرا نفهمیده اند، خوب می دانند: "این درد، از آن بی درمان هاست"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب.. این مقدّس حرام زاده.. این یادگار از بدعتِ تو با سپیده.. شِکوِه می گویم تا نپندارد که تنها، این منم مانده بر جای از عبور خاطرات تو...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 16 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .